۱۳۸۷ آبان ۲۱, سه‌شنبه

دهکده

غوطه‌ور در بركه‌هايِ خاليِ پاييز

تابستانِ تشنه

از ميان- سه‌چال، سرازير مي‌شود


پرتابه‌اي

كه نه دور مي‌شود،‌ نه از قلب روزها مي‌گذرد

آذرخشي

كه نه شوري مي‌آفريند و

نه خاموش مي‌شود در تباهي ديرگذرِاين روزها

بغضِ دستگيره‌ي پنجره، در غيابِ دست‌‌اَش.

گرانادا و يخ‌چالي كه مي‌سُرد در ژرفاي فراموشي اين روزها

زبان و واژه‌گاني كه گم مي‌شود در دهليز سردِ گيتار

كوچه‌اي كه منتظر در نورِ‌ نيمه‌روشنِ آتشِ شومينه.

در رديفِ پرده‌هاي تكرار پاييز و

زيرنويسِ مرجانيِ برگ‌ در باغ‌چه‌ي آيدا

جاودان روشن مي‌ماند سيگار در دست شاملو

و دستي كه تا پرده‌ را به كناري بزند

ماه نصفه نيمه مي‌سُرد از دلِ ِ‌پنجره‌يِ سردِ چاپ‌خانه‌اي كه قرار است خون بيايد و چرخ‌هايش را بگرداند.

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

اسنوپي

اسنوپي

اسنوپي

انگار تكرار همين نام، يكريز ذهنم را پر مي‌كند از دانه‌هاي باران اين روزهاي ابري . اسنوپي.

تكرار يك نام

وقتي كه مي‌خواهي به جاي "و"، جملات ناتمام اين روزهاي باراني را به هم‌ برساني؛ انگار تنها واژه‌ي اسنوپي و تكرار آن مي‌تواند به ياري‌ات بيايد



و اسنوپي نمي‌آيد.

۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه

بي‌مقدمه

باز جدالِ نوشتن

گلِ‌گونه‌، بوسه‌هاي پراكنده‌ي باد

حيف كه چشمه‌ها:

معموليِ معمولي.

کوله‏ها

خاليِ خالي.

دشت و گنجشك

يكي در زمينه، يكي در دوردستِ خاطره

و

زني كه هنوز نوبتِ چشم‌گذاشتن‌اش نشده.


در كناره‌ي اين عكس:
ساغرِ شانه‌ها

لب تشنه‌گي لب‌پرِ پياله‌ها.

سال‌هاست

که چشم‌ِ خشكِ چشمه‌ها

به ديدار سبزيِ گندمِ نارس باز نشد.

۱۳۸۷ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

زهدان

پرنده در هوایِ آزادی می‌پرد

چشمه‌ها دردوردستِ آب‌های روان می‌خروشند

و كبوترهايِ آزاد در آخرین پرتوهای روز

- با بی خیالی -

از ره‌گذران

از زندان

از بی‌خبری

و از مسابقات فوتبال می‌گذرند.

ديواره

زنده‌گی چه‌قدر بازی دارد پسرم

- می‌دانم

- در زنده‌گی چه‌قدر درخت می‌روید ،پدر؟

اگر گیتارها از خیابان بگذرند

اگر ترانه‌ها از می‌خانه‌ها سرریز شوند

اگر سدها نترکند از دل‌تنگی

اگر سرناها ننوازند به مویه

اگر رقص سه‌پا

اگر زندان سکندر...

- فرزند‌، اگر فرشته‌ها راحت‌ام بگذارند

بار دیگر از تختِ سلیمان به زیر می‌آیيم

از گرده‌ی آلمان‌ها با هم می‌گذریم

بادِ پيچان از گردنه‌ی چاکو مي‌گذرد

و مه‌ از دره‌ی سه‌هزار بالا مي‌آيد

- این تابلوهای گم شده را می‌بینی فرزند

این راه‌های بی‌سوار؟

از ديواره‌هاي شبنم

از چاله‌هاي آفتاب صدايت را نمي‌شنوم

آنژيويِ عشق مگر ...