وارد آسانسور شديم هردو تنها
به هم نگاه کرديم و اين همه چيز بود
دو زندگی يک دقيقه سرشاری سعادت
طبقهی پنجم او بيرون رفت و من به بالارفتن ادامه دادم
میدانستم که ديگر او را نخواهم ديد
که ديداری بود يکبار و برای هميشه
که به دنبالش اگر میرفتم مردی مرده بودم در ردپاهای او
و به سوی من اگر برمیگشت
تنها در جهان ديگر ممکن بود.
Tuesday, October 20, 2009
محسن عمادی عزيز و ترجمهي درخشانش از هولان
Saturday, August 8, 2009
سکوت
با همين كلماتِ دم دستي
Saturday, April 25, 2009
بادبادك
معلق در هواي زيارت
كنار قبور، در هواي پر از گلاب
مردهگان ساليانم را فراموش ميكردم
در كنارهي دريايي سرشار از كوبشِ موجهای قلبي وحشي
تسلاي من نه گريه كه نگاه به بادبادكِ زودگذري بود كه سايهاش
به شتاب
از قبرِ كناري ميگذشت.
تماشاخانه
انگار بر سراسر اين بازي تماشاچيِ بيكاري بود و بس
فقط بود، فقط بود
و شتابش در نقس سردِ روزها، چلهاي بود كه هرگز نميگذشت
شتابش براي رسيدن به مرگ
و
شتابش براي فراموشي.
Saturday, December 6, 2008
زرديِ من
شعر
ريزهكاري خيال است بر لباسي كه نپوشي
شعر محصول درو نشده ست در تابستان و
بوسههاي برنگرفتهي باد، از لبانِ برگ است .
با اين همه
به من بگو چرا
شعري در هواي پاييزي نميپَرَد
وقتي سوزنهاي كاجِ نوئل اينچنين ثانيهها را ميدرد!.
Wednesday, November 26, 2008
نيستان
رهگذر ميگفت: دوري
و من
Tuesday, November 11, 2008
دهکده
غوطهور در بركههايِ خاليِ پاييز
تابستانِ تشنه
از ميان- سهچال، سرازير ميشود
كه نه دور ميشود، نه از قلب روزها ميگذرد
آذرخشي
كه نه شوري ميآفريند و
نه خاموش ميشود در تباهي ديرگذرِاين روزها
بغضِ دستگيرهي پنجره، در غيابِ دستاَش.
زبان و واژهگاني كه گم ميشود در دهليز سردِ گيتار
كوچهاي كه منتظر در نورِ نيمهروشنِ آتشِ شومينه.
زيرنويسِ مرجانيِ برگ در باغچهي آيدا
جاودان روشن ميماند سيگار در دست شاملو
و دستي كه تا پرده را به كناري بزند
ماه نصفه نيمه ميسُرد از دلِ ِپنجرهيِ سردِ چاپخانهاي كه قرار است خون بيايد و چرخهايش را بگرداند.
Saturday, October 11, 2008
اسنوپي
اسنوپي
اسنوپي
انگار تكرار همين نام، يكريز ذهنم را پر ميكند از دانههاي باران اين روزهاي ابري . اسنوپي.
تكرار يك نام
وقتي كه ميخواهي به جاي "و"، جملات ناتمام اين روزهاي باراني را به هم برساني؛ انگار تنها واژهي اسنوپي و تكرار آن ميتواند به ياريات بيايد
و اسنوپي نميآيد.
Monday, September 15, 2008
بيمقدمه
باز جدالِ نوشتن
گلِگونه، بوسههاي پراكندهي باد
حيف كه چشمهها:
معموليِ معمولي.
کولهها
خاليِ خالي.
دشت و گنجشك
يكي در زمينه، يكي در دوردستِ خاطره
و
زني كه هنوز نوبتِ چشمگذاشتناش نشده.
ساغرِ شانهها
لب تشنهگي لبپرِ پيالهها.
که چشمِ خشكِ چشمهها
به ديدار سبزيِ گندمِ نارس باز نشد.
Tuesday, September 9, 2008
زهدان
پرنده در هوایِ آزادی میپرد
چشمهها دردوردستِ آبهای روان میخروشند
و كبوترهايِ آزاد در آخرین پرتوهای روز
- با بی خیالی -
از رهگذران
از زندان
از بیخبری
و از مسابقات فوتبال میگذرند
ديواره
زندهگی چهقدر بازی دارد پسرم
- میدانم
اگر گیتارها از خیابان بگذرند
اگر ترانهها از میخانهها سرریز شوند
اگر سدها نترکند از دلتنگی
اگر سرناها ننوازند به مویه
اگر رقص سهپا
اگر زندان سکندر...
بار دیگر از تختِ سلیمان به زیر میآیيم
از گردهی آلمانها با هم میگذریم
و مه از درهی سههزار بالا ميآيد
این راههای بیسوار؟
از چالههاي آفتاب صدايت را نميشنوم
آنژيويِ عشق مگر ...
Tuesday, September 2, 2008
سنمار
در تجلي روياها
در رودهاي بودا
در تلقي من از نكات شنريزِ اين لبها
وندرين جماهير لجن - ودكا
وين چهره كه ساعتها نشسته كنار پنجرهي آينه
با گويشِ غريب
با چالش پنهان در ابروان
وين رود كه ميكشد مرا به پهنهي بيآبي
به آسمان
بويِ چوب-آتش، يادِجادهي عباس آباد
پر پيچك و پيچ
كنار رختكن پاييز
باد، برگ
بودا
بر گِردش هيچ.
Monday, August 25, 2008
شبهاي تهران
بازي آخر، بازي من بود با زندگي تو كه بماند يا برود تا آن دورها
تا
جايي كه نايستد باد
تا آن هنگام كه با چشمان بسته بخندي و خم شوي و از بساط، مجلهاي بر داري
تا جايي كه دكمه پاز را بفشاري و شعلهاي خاموش، همچنان خاموش بماند يا كه اشكي غلتان- همچنان غلتان بماند بر گونهي اين روزها
و آشفته شوي با متههاي فريادي كه در درهي فراموشي... كه در ماتحتِ بيهوشي
بازيِ آخرِ تو
در خاموشي غلتانِ چشمانِ نيم بستهيِ شبهايِ هزارتويِ بابل بود.
Monday, August 18, 2008
شيشههاي عسلي
درِ مترو كه بسته ميشود، كوههاي سيرا ماسترا را بالا ميروم
در گرمای بوليوي
و با تبار شناسي اخلاقِ آفتابگردان
به سمتي خيره می شوم كه كارخانههاي باتري سازي به پرواز درميآیند.
و در ايستگاههای برهوت
واژهگان به ذهن اسب و عسل پر ميكشند.
Saturday, August 2, 2008
پاندا
همهي مهارتهایم را از دست دادهام
دیگر نه سازهاي زهي
و نه برگهایِ روی حوض
هيچكدام را نميتوانم جمع كنم
و مهارتِ ديدنات بی ديدنات.
مهارتِ رخنه در واژههاي سكوتات
و مهارتِ دست ساييدن بر اندام باريكات.
مهارتِ دست به دست كردن جام نگاهی كه تا به تو برسد خالي است
مهارتِ حلقه شدن بر انگشتات و مهارت خاموش ماندن براي ادامه
Monday, July 28, 2008
هاينريش
پرندهگان بر بامهاي بينام فرود ميآيند
و عاشقان
خستهترين نيمكتها را پیدا ميكنند.
دريا، روز، كمي آب و قطرهاي تشنهگي
رويا ميبينم يا با تشنگي واژگان در پي نامها ميدوم؟
نابوده
نمايش تكرار ميشود، بازيگران در جاي خود صف كشيدهاند،
آماده
و راههاي ديروزی هم تكراري ست.
من،
ولگردِ ماسه بادي
به تابستان نميتوانم برسم
چرا که نردههاي باغ شكسته است
و نه شرابي در خون است
و نه اين قله كه دور است
فرداست.
از پلكان نمايشخانه به زير ميآيم
زيرنويس: خستگي ماه لخ لخ كنان با كه كاش كه كاش كه کاش، به آهنگر خانه ميآيد.
Tuesday, July 22, 2008
مرد ن مرد قورباغهاي
يادي كه چون پيچكِ آب بپيچد بر پايِ غواص و بکوبدش بر دهان پر از خزه و سطح مرجانيِ روزهاي رفته
بياثري بر درختِ خشكِ كُناري
و بي گرمايِ دستي كه حلقهها، حلق آويزش كرده باشند
و بي همياريِ نگاهي تا روشن شود شعلهاي در قلب اين روزهاي مرده
فقط: بگذريم
بگذريم.
موج
همچون موجي كه بوزد بر سراسرِ اين آبي پوچ
هستم.
كه ميدزدند تنهاييات را
و سرم پر از سلام و سلامتي تو
در اين روزهاي روسپي.
Tuesday, July 1, 2008
فراخوان
و بسته ميماند درِ خاطراتِ گنگِ مؤذنِ پير
بر جادويِ چرخشِ
صدها هزار سال ستارهگانِ مرده
گِردِ مدارِ حافظهاي كه ميگريزد از شبزندهداريِ زمان و
مينشيند بر گَردِ قابِ عكسِ تو در حافظهاي كه
ميتپد در اندامِ هزارانِ ستارهي نورانيِ شمعآگينِ برف
تا اين تابستان نيز بگذرد
و ما نيز .