۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
بادام تلخ- برای محمدجعفر پوینده
و با صداي مردهاش خشي بر خاك پر ميكشد .
هوا
هوار مي شود بر گلوي نازكش
و آب بسته ميشود بر افعال آينده
و سكوت در ميانهي دست و دهان قبر تير ميكشد.
آه كه ساقي هراسان
با چشمهاي زلالاش تا ابد
در ميانهي هوا و زمين
خيره خواهد ماند بر اين ميكدهي ويران
.
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
سکوت
با همين كلماتِ دم دستي
۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه
بادبادك
معلق در هواي زيارت
كنار قبور، در هواي پر از گلاب
مردهگان ساليانم را فراموش ميكردم
در كنارهي دريايي سرشار از كوبشِ موجهای قلبي وحشي
تسلاي من نه گريه كه نگاه به بادبادكِ زودگذري بود كه سايهاش
به شتاب
از قبرِ كناري ميگذشت.
تماشاخانه
انگار بر سراسر اين بازي تماشاچيِ بيكاري بود و بس
فقط بود، فقط بود
و شتابش در نقس سردِ روزها، چلهاي بود كه هرگز نميگذشت
شتابش براي رسيدن به مرگ
و
شتابش براي فراموشي.
۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه
زرديِ من
شعر
ريزهكاري خيال است بر لباسي كه نپوشي
شعر محصول درو نشده ست در تابستان و
بوسههاي برنگرفتهي باد، از لبانِ برگ است .
با اين همه
به من بگو چرا
شعري در هواي پاييزي نميپَرَد
وقتي سوزنهاي كاجِ نوئل اينچنين ثانيهها را ميدرد!.
۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه
نيستان
رهگذر ميگفت: دوري
و من