در تجلي روياها
در رودهاي بودا
در تلقي من از نكات شنريزِ اين لبها
وندرين جماهير لجن - ودكا
وين چهره كه ساعتها نشسته كنار پنجرهي آينه
با گويشِ غريب
با چالش پنهان در ابروان
وين رود كه ميكشد مرا به پهنهي بيآبي
به آسمان
بويِ چوب-آتش، يادِجادهي عباس آباد
پر پيچك و پيچ
كنار رختكن پاييز
باد، برگ
بودا
بر گِردش هيچ.